X
تبلیغات
رایتل

عشق یک عروسک

چهارشنبه 16 تیر‌ماه سال 1389 ساعت 01:22 ب.ظ

وقتی فهمید داره میره مسافرت خیلی خوشحال شد اینقدر که اشک تو چشماش جمع شد  دست عشقش را گرفت کمکش کرد چمدونش را جمع کنه با عشقش می خندید با دیدن خنده عشقش دلش اب میشد ان قدر خوشحال بود که از خدا تشکر نکرد بابت این همه خنده خدا هم چیزی نگفته بود از خنده ان ها شاد بود اما ته دلش یکم ناراحت بود اما خدا به کسی نمی گفت ناراحتی اش از چیه...............

همان طور که دستش تو دست  عشقش بود سوار ماشین شد عشقش ان را تو بغلش محکم گرفته بود ان خیلی اروم از شیشه ماشیم منظره بیرون تماشا می کرد احساس کرد دست عشق کوچولوش شل شده نگاهش که کرد دید مثل یک فرشته خوابیده حالا ان تو بغل عشقش خودش را محکمتر فشار میداد چند ساعتی گذشت خیره به عشقش مونده بود تا اینکه سرش گیج رفت وو.............

وقتی بیدار شد تو بیمارستان دستش تو دست عشق کوچولوش بود صداها را میشنید اما جرات نداشت چشماشو باز کنه تا اینکه حس کرد یه دست نا اشنا داره از دست عشق کوچولوش جدا میکنه وحشت تمام جونش را گرفته بود قلبش تند میزد دستش را رها نمی کرد ولی زور اون نا اشنا خیلی زیاد بود دستش جدا شد احساس کرد اخرین باریه که می تونه  عشقش را ببینه چشماشو باز کرد دید عشقش غرق خون شده ان دست نا اشنا ان رو پرت کرد رو زمین دردی را حس نمیکرد چماش دنبال تخت بود که داشت تند میرفت و و ............

چند ساعتی گذشت ان فقط اون و داشت با خدا خیلی دعا کرد اما ............

اون نا اشنا امد پیشش بلندش کرد بردش به یه اتاق پیش یه دختر کچل با رنگ پوستی به سفیدی ستاره ها فهمید دیگه عشقش را نمیبینه تو بغل ان دختر کچل خیلی گریه کرد شب شد دختر خوابید ولی اون اروم و قرار نداشت می خواست ان را ببینه می خواست دوباره گرمای لبای عشقش را حس کنه 

 تنها راحی که به ذهنش رسید برداشتن یه قیچی بود اون میدونست که....و....و....

حالا ان پیشه عشقش است خدا قول داده تا ابد باهم باشن تا ابد...... for ever  

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo