X
تبلیغات
رایتل

زنده به گور

چهارشنبه 16 تیر‌ماه سال 1389 ساعت 01:27 ب.ظ

نفسم پس می رود. از چشم هایم اشک می ریزد سرم گیج می رود قلبم گرفته.....

تخت بوی تب می دهد...

در رختخوابم می غلتم. یادداشت های خاطره ام را به هم می زنم اندیشه های پریشان و دیوانه مغزم را فشار میدهد شقیقه هایم داغ شده......

هیچ کس باور نخواهد کرد به کسی که دستش از همه جا کوتاه بشود می گویند: برو سرت را بگذار بمیر.

اما وقتی که مرگ هم ادم را نمی خواهد وقتی که مرگ هم پشتش را به ادم می کند مرگی که نمی اید و نمی خواهد بیاید ...!

همه از مرگ می ترسند من از زندگی سمج خودم.

نه کسی تصمیم خودکشی نمی گیرد خود کوشی با بعضی ها هست.

همین طور که خوابیده بودم دلم می خواست بچه ای کوچک بودم ......از تیکه های بچگی ام  به خوبی یادم میاد .....

با نیمچه مداد سرخی که در دستم است و با ان در رختخواب یادداشت میکنم ...با همین مداد بود که جای ملاقات خودم را نوشتم دادم به ان دختر که تازه با او اشنا شده بودم......

....در قبرستان به سنگ قبر ها صلیبها یی که بالای ان ها گذاشته بودند گل های مصنوعی....خیره نگاه می کردم افوس می خوردم که چرا جای ان ها نیستم  با خود فکر می کردم: این ها چقدر خوشبخت بوده اند...............

 

از کتاب زنده به گور نوشته صادق هدایت

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo