X
تبلیغات
رایتل

شبنم کوچولو

چهارشنبه 16 تیر‌ماه سال 1389 ساعت 01:15 ب.ظ

 

یه روز بهار بود اره بهار بود چشم باز کردام دیدم یه شبنم پیشم نشسته ناراحت و غمگین گفتم بهش

چی شده؟

گفت: ناراحتم خستم.

گفتم: چرا؟

گفت: از بس دنبال ارزوهام دویدم چیزی ندیدم از خدا بی امید شدم.

گفتم: مگه از خدا چی خواستی؟

گفت: هیچی یکم نگاه صادقانه  یکم عشق بدون ریا.

گفتم: این ها را از خدا خواستی واسه اینکه نگاه صادقانه و عشق بدون ریا را کی بهت بده خدا یا بندش؟

گفت: معلومه بندش

من سرم رو تکون دادم تو فکر رفتم یه عمر با خدا دوستم همه چی رو از خودش خواست ولی این شبنم کوچولو چرا این نگاه و عشق از خودش نمی خواد؟

گفتم: من با خدا دوستم می خوای بهش بگم خواستت را بر اورده کنه؟

گفت: می تونی؟

گفتم: اگه تو بخوای خدا هم می خواد.

گفت: اگه خدا این کار را واسم انجام بده دیگه هیچ وقت قهر نمی کنم

من از خدا ارزوی شبنم کوچولو را خواستم خدا براش ارزوش را بر اورده کرد شبنم عشق بدون ریاشو پیدا کرد رفت....

پاییز بود اره پاییز بود چشم باز کردام دیدم شبنم پیشم نشسته ناراحت و غمگین گفتم بهش

سلام شبنم  چرا این قدر غمگینی ؟ تو که شبنم کوچولویی بودی چرا این قدر بزرگ شدی؟

تا خواست چیزی بگه بغض اش ترکید انگار چند وقتی بود گریه نکرده بود تازه فهمیدم شبنم کوچولو بزرگ نشده بود دلش پر از غصه بود اشکاش را تو خودش ریخته  بود بعد فهمیدم بندای که نگاه عاشقانه داشت دیگه عشق بی ریا نداشت بعد ها فهمیدم خدا واسه این ارزوش را بر اورده نکرده بود چون  می دونست قراره...........دل شبنم شکسته بشه................حالا چند وقتی هست که شبنم با منه الان دیگه دنبال نگاه عاشقانه ست نه صادقانه ان هم نه روی زمین بلکه توی اسمان...................

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo