X
تبلیغات
رایتل

من تو بغل خدا گریه کردام

چهارشنبه 16 تیر‌ماه سال 1389 ساعت 01:16 ب.ظ

توی اتاقم بودم دلم هوای خدا رو کرد بلند شدم... رفتم...... رفتم...... تا به پنجر ه اتاق خدا رسیدم دستم نمی رسید به شیشه اش بزنم ان پنجره خیلی بزرگ بود هر وقت با خدا کار داشتم صداش میزدم

داد زدم: خدا... خدایا.... خونه ای؟.... وقت داری؟

یه چند ثانیه که گذشت خدا پشت پنجره امد یکم خسته بود دلم سوخت اخه ان همیشه به حرفام گوش می کرد گریه هامو تحمل می کرد غصه هامو می شنید و براشون مرحم درد پیدا می کرد همیشه وقتی خسته بودم می گفت بیا سرتو بزار روی پاهام برام صحبت می کرد ولی من......هیچ وقت بهش نگفته بودم برام دردو دل کن بزار این دفعه من برات صحبت کنم بزار من مرحم غصه هات بشم اخه ان هم خدا بود ان هم غصه داشت با همه خستگی که توش موج می زد دستشو اورد منو برد تو خونش  دیدم مثل همیشه اتاقش مرتب.

گفتم: سلام خدا چرا این قد خسته ای ؟

گفت:  سلام چیزی نیست...... دوباره چی شده نیلوفر این جا امدی؟

من با شرم سرمو پایین انداختم زیر چشی نگاش کرد تو دلم گفتم خدایا این دفعه کاری ندارم امدم فقط ببینم انگار صدامو شنید

گفت: بیا بشین... می خوای واست این دفعه جای صحبت قصه بگم؟

من همون جور که سرم پایین بود گفتم: نه این دفعه می خوام من غصه بگم....خدایا دوست دارم این دفه من برات مرحم باشم خدایا ............. من .....من.....منو ببخش...

زدم زیره گریه خدا امد دستشو کشید به موهام گفت: چرا ببخشمت؟

گفتم: اخه من خیلی خدخواه بودم هیچ وقت نذاشتم  تو حرف بزنی خدایا می خوام این دفعه تو حرف بزنی.

گفت: همین که میای پیشم واسم مرحم دردی همین که نگاهم می کنی از همه غصه هام دور میشم....

من همون طور که اشک تو چشام بود پریدم خدا رو بغل کردام ......ان روز احساس کردام خدا هم چشاش خیس شده بود.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo