X
تبلیغات
رایتل

عجب روزی

پنج‌شنبه 17 تیر‌ماه سال 1389 ساعت 03:17 ب.ظ

سلام به خدا داستان این درس خوندن ما توی این دانشگاه داستانی داره به اندازه یک شاهنامه اونم چه شاهنامه ای 

 ما را باش دلمون خوش بود تابستان امسال می خوایم شاخ درس فیزیک را بشکونیم ..........به خدا زشته که من ترم 6 باشم اما هنوز یک بار هم فیزیک برنداشته باشم از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون فیزیک را دوست ندارم شبیه قول برره می بینمش اخه چه کار کنم ازش می ترسم) این ترم بچه ها کلی امضاء جمع کردن که فیزیک تابستان به خاطر در خواست بالای بچه ها ارائه بشه ما هم دلمون خوش بود امضاش کردیم با خودم گفتم نیلوفر اگه هم حتی خدایی نکرده روم به دیوار مورچه خاک به سر افتادی مشرط که نمیشی تاثیر نداره منم منتظر بودم که فیزیک حتما ارائه میشه ذهی خیال باطل که من 7 تیر امتحانام تموم شد و از اون موقع تا حالا هیچ گو...نخوردم تنظیم ساعت باشگاه را انداختم واسه بعد از انتخاب واحد کلاس زبان نرفتم هیچی نکردم امروز زنگ زدم گروه میگه ارائه نمی شه اخ من سوختم اخ من سوختم گفتم این همه یارو از ما امضاء گرفت واسه هیچی خواستم زنگ بزنم به یارو فوش بدم یکی از درونم گفت من وجدانت بیدم نکن این کارو بعد از چند دقیقه به خودم امدم گفتم بهتره برم باشگاه خوب نیست تو خونه بشینم داشتم فکر می کردم که امروز برم لباس واسه ورزش بخرم که دیدم بله مامانم صدام میکنه نیلوفر جان مامان بیا این جا چشتون روز بد نبینه ماهواره دیگه شبکه نداشت کلا رفته بود ریستش کرده بود من و بابام هم که اعتراض کردیم می گه خوب کردم دوست داشتم انگاری داره بازی می کنه خوشحالم هست آخه واقعا من بدون فارسی1 چه جوری زندگی کنم من اگه سالوادور نبینم میمیرم این چند روز هم که تعطیل کسی نمیاد دوروستش کنه من اگه تا یکشنبه ننوشتم بدونید که من از دوری فارسی1 مورده بیدم.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo