X
تبلیغات
رایتل

خدا دیشب بیدارم کرد

دوشنبه 21 تیر‌ماه سال 1389 ساعت 02:26 ب.ظ

دیشب خدا بیدارم کرد اومد اروم اروم تو اتاقم صدای پاشو شنیدم بوی عطرش تمام اتاق را گرفته بود اومد بالای سرم نگاهم کرد

اروم گفت: نیلو بیدار شو من اومدم

من چشمامو باز کردم تعجب کردم خدا به اتاقم نمی اومد من همیشه میرفتم پیشش خدا یکم پیر شده بود چشماش زیرش چروک افتاده بود انگار چند شب بود نخوابیده بود یکم تو صورتش غم بود این روز ها کمتر اعجازه میداد ببینمش نگاهش کردم

گفتم: سلام خدا این جا چه کار میکنی چرا نخوابیدی؟

گفت: خوابم نمیبره.

با تعجب نگاهش کردم

گفتم: چی شده؟

دیدم خدا چشماش درخشان شده حلقه های اشک توی چشماش نشسته بود دستش رو محکم گرفتم

گفتم: خدایا اگه تو گریه کنی من اون وقت به کی تکیه کنم ها.

خدا نگاهم می کرد ساکت بود هیچی نمی گفت فقط تو سکوت تاریکی اتاقم نگاهم می کرد منم نگاهش می کردم تا اینکه چشمم افتاد به یه تار موی سفید تعجب نکردم چون فهمیدم خدا واسه این که داره پیر میشه گریه میکنه به روش نیوردم بغلش کردم باهاش گریه کردم واسه همدردی باهاش چون اگه من گریه نمی کردم بغض گلوم رو خفه می کرد تو دلم گفتم خدایا همه پیر میشن......................

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo