X
تبلیغات
رایتل

یه خاطره از ترم اول

یکشنبه 24 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 04:36 ب.ظ

سلام سلام سلام 

 

الان داشتم تو وبلاگها می چرخیدم و می قصیدم ومینوشیدم از این جام بی خود شده از خویشم و از گردش ایام............................... این عشق الاهی است حق.......بی خیال دوباره جو عصار من رو گرفت  

داشتم می گفتم داشتم می چرخیدم چند جا دیدم راجب دانشگاه نوشته بودن یاد خاطرات دانشگاه افتادم  

روز های اول دانشگاه بودم ترم ۱ هفته ۳ مهر ماه از یکی از پسر های کلاس خوشم میمود البته از ۳ نفر تو رشتم خوشم میومد هر ۳ تاشون کت و شلوار پوش بود 

  یکیش مشهدی بود اسمش سعید بود هم ترم خودم  

یکیش کرجی بود بازم هم ترم خودم  

یکیش تهرانی بود ترم ۷ بود این اسمش کامبیز بود خیلی خوشگل بود کلاس هم زیاد می ذاشت

منم در رویاهایم این را زیاد میدیدم

 

 من با دوستام شرط کردام یکی از این ها به من پیشنهاد دوستی میده تا این که یه روز دوشنبه هفته سوم دانشگاه مهر ماه بود 

 سر از مایشگاه  زمین شناسی فیزیکی بودیم............................... من بلوتوسم رو روشن کردام دیدم ۲ تا بلوتوس دیگه روشن بود واسه یکی از بلوتوس ها که اسمش یادم نیست چی بود یه عکس یکم بد فرستادم 

 ردیف جلویی ما سعید با دوستاش بود برگشت پشت رو نگاه کرد دیدم موبایل دستشه و اونم موبایل دست من دید واییی نمی دونی چه حسی بهم دست داد  

 

فهمیدم واسه این فرستاده بودم رنگ به رنگ شدام تا این که کلاس تموم  شد 

 

 ساعت ۷ که دیگه فقط بلا نسبت سگا میرن خونشون ساعت کلاس ما هم ۷ بود که  تا ما با بروبچ رسیدیم در پایین دانشگاه هوا تاریک شد بود حالا یادم نمیاد ساعت دقیقا چند بو د  

 

ولی یادمه هوا تاریک بود من با دوستم نیمه راه خداحافظی کردام که اون بره سمت ماشین های باغستان من برم سمت ماشین های گوهردشت دیدم یکی داره صدام می کنه خانم.... خانم.... به رو خودم نیوردم دیدم نه داره صدا می کنه برگشتم دیدم سعید وای اگه اون لحظه بدونید چه حسی داشتم فکر می کردام می خواد بابت عکس با هام دعوا کنه بر گشت  

گفت: ببخشید خانم.... میشه یه لحظه باهاتون حرف بزنم 

منم گفتم: بله بفرمایید(تو دلم می گفتم اگه گفت عکس من فرستادم می گم نه به قول مامانم دیواره هاشا بلنده

گفت:من باید راجب یه موضوعی با شما حرف بزنم  

این رو که گفت دست و پام شل شد گفتم پس فهمیده من بودم 

بعد گفت: من از شما خوشم اومده میشه باهم بیشتر اشنا بشیم 

من همون لحضه عین یه ادم یخ زده به خودم اومدم که هه هه هه این یه چیز دیگه داره میگه منم گفتم نمی دونم  

(اخه اون موقع بچه بودم تازه ۱۸ سالم بود چه میدونستم در هم چین مواقعی چی بگم) 

اونم شمارهش را داد منم گفتم باید فکر کنم گفت مگه اومدم خواستگاری خواستم یگم دلت ام بخواد 

دیگه اینکه ما به این جوون جواب نه دادیم اونم ترم ۳ انتقالی گرفت رفت شهرشون 

الان ولی پشیمونم کاش گفته بودم اره ولی ولش کن 

مهم اینه که شرط رو بردام 

 

 

راستی چند روز پیش رفتم مهستان یه مر کز خرید توی کرج کامبیز رو دیدم اون جا با همون کت و شلوار اینقدر نگاهش کردام تا از رو رفت 

 رفت تو مغازه که نمی دونم مال خودش بود یا مال دوستش می خوام برم دوباره مهستان  

اگه مال خودش باشه اون جاست نمی دونم چرا نفهمید که من دوستش دارم شایم فهمید به رو خودش نیاورد 

 

بیخیالش خودم رو عشقه با این خاطرات  

 

اینم از این خاطره 

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo