X
تبلیغات
رایتل

یکم از خاطرات سفر

دوشنبه 8 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 01:44 ق.ظ

هر کاری کردام نتونستم چیزی ننویسم از سفرم می نویسم 

 

ما از این سفر برگشتیم با کلی خاطره

اون جا با لیدر عزیزمان کلی دوست شدیم اسمش سعید بود سنش ۳۲ سال بود یعنی ۱۰ سال از ما بزرگتر اما دلی بس جوان داشت مجرد هم بود کلی هم در دیسکو رقصید (البته دیسکو ایرانی بود خارجی ما نرفتیم ایرانیش خیلی خوب بود همه ایرانی بودن خارجی نبود) 

توی هتل هم کلی شنا کردیم البته من هم شنا می کردام هم دید میزدم ببینم کی هست کی خوشگله؟ کی ایرانی؟ کی خارجی؟ کلا فوضول بودم اون جا 

 

یه روز رو این کشتی کوچولو ها بودیم رو دریا یک فازی میداد رو اب انگاری سواره گهواره بودی با لیدرمون و کلی ایرانی رو کشتی زدیمو رقصیدیم جای همگی خالی بود  

بعد از کشتی اومدیم پایین تا ۲ روز توهم اب داشتم حس خوبی بود  

 

 

اون جا تو اسخر از یه پسر خوشم اومد هی هم نگاه می کرد 

 پسر خواهرم رو فرستادم بره بپرسه کجایی 

 پرسید گفت: ترک 

 گفتم: اااااا چه شانس بدی کاش ایرانی بود از اون روز به بدم دیگه ندیدمش

 

کلا اون جا در افتابش سوختیم تا زغال بر گشتیم به ایران  

 

باز هم قابل ذکر است کلی خرید در انجا کردیم

 

در ان جا که بودیم یک خانواده ایرانی بودنند همه حجاب دار ولی مرداشون لخت تو اب بودن من که نفهمیدم این چه حجابیه این چه استخر اومدنیه این چه مسافرتیه 

در کل سوالی بود که همه خارجی ها هم نگاهشون می کردن  

 

ما اون جا اصلا به زهر ماری ها دست نزدیم اخه نمی شد خورد از بس بد مزه بودن ولی بعضی ها انگاری اب می خوردن

 

ولی وقتی داشتم بر میگشتم انگاری تراژدی غمناکی بود دوست داشتم می موندم  

 

اما برگشتیم  

 

 

اینم از خاطرات سفر

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo