X
تبلیغات
رایتل

بودم....

شنبه 27 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 04:28 ب.ظ

اری تو رفتی و من تو رو توی غبار لحظه هام گم کردام   

روز ها گذشت زمستان امد اری زمستان سردی بود   

تو بازگشتی و من از ذوق امدنت هیچ چیز و هیچ کس را ندیدم   

باز هم می گفتن نیست باز هم می گفتن توی مه گم میشه  

ولی من دستت رو محکم گرفته بودم توی زمستون به دونه هایی   

که اروم اروم میومدن رو لباس هامون مینشستن زول میزدم   

روی برف ها با هم لیز می خوردیم فارغ از هر سختی و دوری  

اینقدر لیز خوردیم تا که داشت بهار می اومد  من دست تو رو   

ول کردام تو دست من رو یه دفعه دیدم که بهار داره تموم میشه 

فصل تنهای من تو راه داره میرسه با خود فکر میکردام بعد از تابستان   

پاییز دوباره تو را خواهم دید و دوباره صدای خش خش برگ ها  

شادم خواهند کرد اما......  

تابستان تمام شد و هرگز ان پاییز نیامد که تو را ببینم  

 و هر سال پاییز به یاد تو خاطراتم را مرور میکنم   

دوستت دارم

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo