تنهایی و هووم و من و ....

یکشنبه 29 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 07:52 ق.ظ

در فضایی تاریک نشسته ام صدای پچ پچ افرادی میاید 

که شاید انها هم روزی مثل من در تنهایی خود غرق شوند 

من چشم به پله ایی دوخته ام که هیچ گاه  قرار نیست  

از ان فردی بالا بیاید که قلبش تنها برای من میزند و شاید 

قلب من تنها برای او بزند ... حس تنهایی ... حس پوچی  

اهنگی ارام من را در برگرفته است انگشت هایم سرد اند 

بوی سیگار این فضای تاریک را کاملا در بر گرفته است  

حس همیشگی تنهایی .... 

وقتی موکای تلخم را هم میزنم حس میکنم تمام زندگی 

گذشتم را توش میبینم که داره همش  

تو دایره ای از ابهامات غرق میشه 

حس تلخ این موکا انگار قرار نیست تموم بشه چرا؟؟ 

کاش زندگی همین کافه بود و وسعتش همیت بود 

روی صندلی کناریم کیفم همراه همیشگیم پیشم نشسته 

دوست ندارم امروز کسی تنهایم را بهم برنه.... ا.م.ا..... 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo