X
تبلیغات
رایتل

خاطره های دانشجوی دم بخت

دوشنبه 4 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 05:58 ب.ظ

سلام و صد سلام به دوستای گلم 

میلاد منجی عالم مبارک 

 

 

 

یه پستی هست که دوست خوبم اقا محمد که چند پست قبل وبلاگشو معرفی کرده بودم برام فرستاده خداییی من خوندم مردم از خنده یاد یکی از دوستام افتادم اونم همین جوریه تو دانشگاه  این مطلب رو حتما بخونید خیلی با حاله

 

فکر کنم با درج این مطلب حتی بتونم خاطرات دوستم هم بنویسم جون مثل همینه...

خاطره های دانشجوی دم بخت

دوشنبه اول مهر:
امروز روز اولی است که من دانشجو شده ام. شماره کلاس را از روی برد پیدا کردم.
توی کلاس هیچ کس نبود،‌ فقط یک پسر نشسته بود.وقتی پرسیدم "کلاس ادبیات اینجاست؟" خندید و گفت:بله، اما تشکیل نمیشه(!) و دوباره در مقابل تعجبم گفت که یکی دو هفته اول که کلاس تشکیل نمیشه و خندید.
با اینکه از خندیدنش لجم گرفت، اما فکر کنم اون از من خوشش اومده باشه؛ چون پرسید که ترم یکی هستید یا نه.
گمانم می خواست سر صحبت را باز کنه و بیاد خواستگاری؛ اما شرط اول من برای ازدواج اینه که شوهرم زیاد نخنده!

دو هفته بعد سه شنبه:
امروز دوباره به دانشگاه رفتم. همون پسره رو دیدم از دور بهم سلام کرد، من هم جوابش را ندادم. شاید دوباره می خواست از من خواستگاری کنه. وارد کلاس که شدم. استاد گفت :"دو هفته از کلاس گذشته، شما تا حالا کجا بودید؟" یکی از پسرهای کلاس گفت:"لابد ایشون خواب بودن." من هم اخم کردم. اگر از من خواستگاری کنه، هیچ وقت جوابش رو نمیدم، چون شرط اول من برای ازدواج اینه که شوهرم زیاد طعنه نزنه!

چهار شنبه:
امروز صبح قبل از اینکه به دانشگاه برم از اصغر آقا بقال سر کوچه کیک و ساندیس گرفتم. اون هم از من پرسید که دانشگاه چطوره؟ اما من زیاد جوابش رو ندادم. به نظرم می خواست از من خواستگاری کنه، اما روش نمی شد.اگر چه خواستگاری هم می کرد، من قبول نمی کردم؛ آخه شرط اول من برای ازدواج این است که تحصیلات شوهرم اندازه خودم باشه.

جمعه:
امروز من خونه تنها بودم. تلفن چند بار زنگ زد. گوشی رو که برداشتم، پسری گفت: خانم، ببخشید اشتباه کردم؟
من هم که فهمیدم منظورش چیه؛ اول از سن و درس و کارش پرسیدم و بعد گفتم که قصد ازدواج دارم، اما نمی دونم چی شد یخ کرد و گفت: نه و تلفن رو قطع کرد. گمانم باورش نمیشد که قصد ازدواج داشته باشم. شرط اول من برای ازدواج اینه که شوهرم خجالتی نباشه!

سه هفته بعد، شنبه:
امروز سرم درد می کرد، دانشگاه نرفتم. اصغر آقا بقال هم تمام مدت جلوی مغازه اش نشسته بود، گمانم منتظر من بود، از پنجره دیدمش. این دفعه که به مغازه اش برم، میگم که قصد ازدواج ندارم تا جوون بیچاره از بلاتکلیفی در بیاد؛ چون شرط اول من برای ازدواج اینه که شوهرم سمج نباشه!

یکشنبه:
امروز یکی از پسرهای سال بالایی که دیرش شده بود،‌به من تنه زد؛ بعد هم عذر خواهی کرد،‌من بخشیدمش. به نظرم می خواست از من خواستگاری کنه، چون فهمید من چه همسر مهربون و باگذشتی براش میشم؛ اما من قبول نمی کنم. شرط اول من برای ازدواج اینه که شوهرم حواسش رو جمع کنه و به کسی تنه نزنه!

دوشنبه:
امروز روز بدی بود. همون پسر سال بالایی شیرینی ازدواجش رو پخش کرد. خیلی ناراحت شدم، گریه هم کردم، ولی حتی اگه به پام هم بیافته دیگه با اون ازدواج نمی کنم. چون شرط اول من برای ازدواج اینه که شوهرم وفادار باشه!

شنبه:
امروز یک پسر تو مغازه اصغر آقا بقال بود. اول خیال کردم خواهر زاده شه، اما بچه هه هی بابا بابا می گفت. دو زاریم افتاد که اصغر آقا زن و بچه داره. خوب شد با اون ازدواج نکردم. آخه شرط اول من برای ازدواج اینه که شوهرم زن دیگه ای نداشته باشه!

یکشنبه:
امروز همون پسره که روز اول دیدمش اومد طرفم. می دونستم که دیر یا زود از من خواستگاری می کنه. کمی که من و من کرد، خواست که از طرفش از دوستم خواستگاری کنم و اجازه بگیرم که کمی با اون حرف بزنه. من قبول نکردم. شرط اول من برای ازدواج اینه که شوهرم چشم پاک باشه!

 

http://javanonline.mihanbb.com/showthread.php?tid=85

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo