X
تبلیغات
رایتل

امروز خوشحال

سه‌شنبه 30 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 11:37 ق.ظ

امروز قرار بود همه کار هامو درست تا اخر انجام بدم

رفتم توی خیابانی که ممکن بود اخرش مال من بشه

رفتم گفت: بشین

باخود گفتم: اره امروز باید برای همیشه باشم

پشت یه صندلی نشستم با یک کاغذ پر سوال و یه خودکاره ابی

با جوهری که فقط داشت راحت روی کاغذ سفید

راه میرفت و خانه ها رو رنگ میکرد زول زدم

با خودم گفتم: کاش می تونست خونه ی دلم رو هم رنگ بزنه

.........

گفت: نمیشه

گفت: فراموش کردی

با خودم گفتم: از من خوشش نمیاد با هام لج کرده

گفتم: نمیشه؟

گفت: نه

گفت: از اول

اول...اول....اول

با خودم گفتم: اول کجاست؟

از کجا شروع میشه؟

اخرش کجاست؟

کی تموم میشه؟

این اول یعنی چی؟

گفتم: باشه از اول

با اینکه معنی اول رو نمی دونستم

ولی توی ذهنم یه رنگ زرد داشت میخندید

 به من به وجودم منم اروم توی دلم اشک میریختم اخه اول....نه

توی صفی ایستادم که انگار قراره هیچ وقت تموم نشه به درازای شب

به طولانی افق

گلوم سوزش عجیبی گرفته سرفه میکنم سرفه....سرفه

دلم می خواد تا اخر دنیا سرفه کنم شاید گلوم خوب بشه

یه زن نگاهم میکنه خشمگین با تحجر

با خودم می گم : دارم سرفه می کنم....سرفه

.......

نشستم اروم دارم ناخون هایی که لاک زدن را فوت میکنم

گفته: فوت کن تا خش بشه

یه دست می یاد میزنه میگه: سلام

اره...اره یه رفیق

گفت: ابروهام خوب شده؟

گفتم: لنگه به لنگه است

عین زندگیم عین تمام روزهای ابریم

رفت اینه بهش گفت خوبه

منم گفتم: هر چه اینه بگه

رفت

من هنوز دارم دارم ناخون هایی که لاک زدن را فوت میکنم

گفته: فوت کن تا خش بشه

.......

تلفن اره...تلفن...زنگ می خوره اینقدر که خودش خسته میشه

مثل من که خستم مثل من که نمی تونم گوشی رو بردارم

بگم: تلفن خسته نباشی

فکر کردام فکر فکر

با خودم گفتم: نمیشه از اول نه نمی خوام

رفتم

گفت : چرا؟ کی گفته؟

گفتم : خودم سوال کردام می خوام

گفت: باشه

زیر باره حرفش نرفتم

خوش حالم

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo